مربای توت فرنگی، هنوز روی میزه. عقربه دقیقه شمار ساعت، هنوز عدد پنج رو هدف گرفته. روی میزم، هنوز کاغذ های خط خطی شده پیدا میشه. شاید فردا، هنوز هم عدد پنج، ساعت رو به بردگی خودش گرفته باشه. شاید فردا، هنوز هم مربای توت فرنگی روی میز باشه و دورش، کلی مگس جمع شده باشه. شاید فردا، منهم اینجا باشم و در غمِ از دست دادن، توجهی به مگس ها و سکوت ناشی از عدم حرکت عقربه ها نکنم. اما همچنان، عقربه های زندگی تکون میخوره. یه روز دیگه بعد از قبلی میاد و تا بهش عادت میکنی، میره. سعی میکنی تیکه های خاطرات رو محکم نگه داری. بغلت پر از چیزهاییه که نمیخواهی از دست بدی. خواستن یا نخواستن، بدون یا نبودن. مسئله اصلا اینها نیست. هرچقدر هم "بخوای" باید رها کنی. هرچقدر هم "باشی" باید بری. چه با خاطرات زندگی کنی و چه نه، یک روز دامن غمشون، پا به پات، همراه با عقربه ها حرکت میکنه. غروبهای آخر بهار، زمزمه کنان، غمِ اجتناب ناپذیر رو میارن. و ما چقدر ناتوانیم در برابرش. کاری جز لرزیدن در برابر این نسیم، از ما ساخته نیست. پهنهی ارغوانی آسمان و چند نوای قدیمی، با زمزمه های باد، همسو میشن. تورو میبرن به جایی که باید. جایی که آرامش، غم رقیق شده است. مثل خوردن یک قرص صورتی رنگ درحالی که مطمئن نیستی چه دردی داری. این غروبها، گاهی فراموش میکنم که زندگی است. یا لابد، کارهایی برای انجام دادن. فقط تصور میکنم و در این تصورات غرق میشم. با روشن شدن نور ستاره ها، بین ستاره ها چرخی میزنم. مسیر رو نشونم میدهند تا گم نشم. در این به یغما بردن خورشید توسط تاریکی، میتونم ذره هایی از خودم رو پیدا کنم. چیزهایی که طول عمرشون، کمتر از یک موسیقی آشناست. افکاری رو پیدا میکنم که اگر به یاد نیارم، فراموش میشن. این غم انگیزه که
برچسب:
نویسنده: رادین کریمی
تاريخ: سه
شنبه
10 مرداد
1402 ساعت: 3:02